اي سزاوارمحبت اي تو خوب بينهايت،همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت به خدادوست داشتن تو هم يه عشقه هم يه عادت.
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها... به کجا می کشی ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

تو به من خنديدي ....
و نمي دانستي ....
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم .....
باغبان در پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ..........
و تو رفتي و هنوز .......
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهايت تکرار کنان
ميدهد آزارم ........
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم .....
که چرا ؟
خانه کوچک ما ....


عشقی که قلب منجــمــد م را مــذاب کرد
ما را به جــرم با تـــو نشستن کبــاب کرد
یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید
یک آیه از نـــــگاه تـو را مســـتجاب کرد
داغ جنون شکفـــته بــه چشـــمان روشنت
چیزی شبیــه آنچــه دلـــم را مــجاب کرد
مانند مرغ گـــمــشده آرام و ســـر به زیر
پسکوچه هــای ذهــن مــــرا انتخاب کرد
لعنت به چشـم خستـــه ی بـــارانی خودم
یک شب تمام نقشه ی ما را بر آب کرد
امشب تــــو نیــستی و بــرای گــریستن
باید تمـــام غربت مـــا را کتـــاب کرد

هركس به تمناي كسي غرق نياز است
هركس به سوي قبله ي خودروبه نماز است
هركس به زبان دل خودزمزمه ساز است
باعشق درآميخته دررازونياز است
هيهات كه كوتاه شودبارفتن جانم
اين دست به تمناي كه به سوي تودرازاست
دستي كه به درگاه خدابسته پل عشق
كوتاه نبيني كه اين قصه دراز است
هرگوشه ي اين خاك كه دل سوخته اي هست
ازدولت عشق تو در ميكده بازاست

خواب و خیال
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد!!؟؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

مرغ دریا
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود بع تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
الذین صبروا و علی ربهم یتوکّلون

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
سکوت...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پریشانی . . .
![]()
در کوچه های تنگ و تاریک نا امیدی که قدم میزنم
وقتی به نور مهربانیت میرسم
آرام میشوم . . .آرام
بگذاريداگرهم نه بهاري باشم/شاعر سوخته گل هاي صحاري باشم
مي كه خودم رابسرايم هرچند/نتوانم كه همانندقناري باشم
معني پيرشدن ماندن مردابي نيست/پيرم اما،بگذاريد كه جاري باشم
كاري از پيش نبردم همه ي عمرولي/شايداين لحظه ي ناباخته كاري باشم
همچنان طاقت فرسوده شدن بامن نيست/نپسنديد كه در لحظه شماري باشم
همه ي درد من این است كه مي پندارم/ديگر اي دوست من،دوست نداري باشم
مرگ هم عرصه ي بايسته اي اززندگي است/كاش شايسته اين خاكسپاري باشم
کاش . . .
---------------------------------------------------------------------------------
پاییز آمد....

هوای سینه ام که سنگین می شود
چشمانم وجود تورا تمنّا می کند تا بارانی شود،
قلبم آغوش تو را می طلبد تا آرام شود،
دستانم..دستان تو را می خواهند تا گرم شوند
گُل وجودم تو را می خواهد تا خشک نشود.
نقش مزارمن كنيداين دوسخن كه شهريار
باغم عشق زاده و باغم عشق داده جان

جمعه ۲۷ شهریور روز بزرگداشت استاد محمد حسین شهریار گرامی![]()
به دلیل اختلال در سیستم بلاگفا با یک هفته تاخیر
